|
یه چیزی روی دلم داره سنگینی میکنه روی تخت سینه ام داره فشار میاره نمیدونم چیه اصلا نمیدونم ولی داره خفه ام میکنه خفه نمیدونم دقیقا نمیدونم میدونی خلا یعنی چی یعنی این حسی که الان دارم توی خلا هستم بی هیچ هوایی بی هیچ دست گاهی هیچ ه ی چ برچسبها: از روزگار سگی طرف یه آهنگ خونده کل عالم و آدم بسیج شدن ک.و.نش رو پاره کنن بابا شمایی که دم از همه چیز میزنی یکبار آهنگ رو خودت کامل گوش کردی ؟؟؟ نه جان من گوش کردی ؟؟ توهینی توش نیست اصلا و ابداا اگه توهین اینه که کسی رو قسم بدی پس ماها داریم تو روز به خیلی ها فحش میدیم بابا بیخیال سرتونو از توی کثافتی که جلوتون ریخته درارید بسه دیگه عین گوسفند زندگی کردن حق نیست بخدا نیست یکم فکر کنید و عقلتون رو به کار بندازید . هرکی هرچی گفت دنبالش ندوید بابا جایزه گذاشتی برای کش.تن طرف خوب این از خریتته بعد میخوای بگن مس.لمونا وحشی نیستن خوب با این حرکتت مهری زده رو درست بودن فکر وحشیگری خودت کشیشه کتابت رو میسوزونه تخ.م نمیکنی حرف بزنی این یه شعر بدون توهین میخونه میخوای بکشینش بسه بخدا عقل برای استفادست نه برای انبار کردن ------------- شاید بشه گفت دارم تو ناامید کننده ترین دورا زندگیم با ناامیدی تمام قدم برمیدارم نمیدونم چرا ولی هیچ امیدی به هیچ کجای این کره گرد پر کثافت ندارم نیست امیدی به آینده به جان شما مشکل اینه که نمیتونم مثل گوسفند زندگی کنم گوسفند بودن تو مرامم نیست برای همه از جمله خودم بیشتر متاسفم متاسف فعلا برچسبها: از روزگار سگی یادش بخیر سال ۴۲
تا الان چیزی از خدمت ننوشتم
نمیدونم چرا نوشتم ولی شرحی ننوشتم ننوشتم از روزهای خاکی و لباسهای خاکی ننوشتم از روزهای آفتابی و لباسهای گلی نگفتم از تویهن ها و حرفهای صد من یه غاز الان میخوام بنویسم از دوستایی که توی اون لونه با هم بودیم یه لونه برای 24 نفر روزهای میدون تیر و پشت کامیون رفتن روزهایی که تنها موقع بیرون رفتنش اونم اجباری با کامیون بود جایی که هیچ بنی بشری توش نمیدیدی جز پوکه و سیبل و آدمهای یه چشمی که دارن زور میزنن نمره بگیرن بماند نمیدونم چرا الان دارم اینها رو مینویسم دفترچه خاطرات رو نمینویسم ازش کنار گذاشتمش که بمونه لباسهایی که گفتم میسوزونم نسوزوندم نگهداشتم تا بمونه روز آخر بهترین و بدترین روز بود توی این دوره گریه بچه ها دلتنگی های هنوز نرفته و شروع شده بهترین روز بود چون بچه ها پشت هم بودن گرفتن برگه علی ریش از فرماندهی منتظر سید موندن تا بیاد علی گولو ساکش رو برداره بیاد تو صف بماند یه سری عکس تو ادامه مال همون روزها روزهای آخر راستی رمز داره رمزشم آمار روزهای آموزشه اونم پنجاه و ... روز فعلا شادزی یعنی فقط همین
دقیقا حال و هوای این روزای منه و نمیدونم چرا واقعا نمیدونم چرا دلش رو سفت گرفته بود چند روزی بود که به همه گفته بود دست رو دلم نزارید که خونه همه فکر میکردن شوخی میکنه چهارشنبه صبح تو رختخوابش پیداش کردن سیاه شده بود شکمش خونریزی داخلی داشت - مرده بود اونم بد جور دست رو دلم نزارید که خونه بعضی آدمها هر چقدر هم نزدیک بعضی وقتها باید بهشان ر.ی.د که اگر اینطور نباشه فکر میکنن فیلی بوده و مقعد فیلی و بماند باقی قضایای مربوطه شدیدا دارم حس اعصاب خوردی رو با خودم میکشم میدونی بچه جون آدم آرومی هستم اغلب ولی خدا نکنه که آمپر اعصابم بره رو خط قرمز دیگه نمیشه خنکش کرد حداقل تا وقتی که آتیش دل خودشو خالی نکنه به پر و پام نپیچ دیگه نپیچ
|