تبليغاتX
زندگینامه من


زندگینامه من

The man who never smile

چرا سانسور 

اگه دوست داشتی

اگه دوست داشتی اعصاب خوردی های یک نفر رو بخونی

برو ادامه

ولی اگه دوست داری فقط حرف بزنی

خواهشا

همین الان صفحه رو ببند

شما رو به خیر و مارو به سلامت

همین



ادامه مطلب
نوشته شده در 88/08/10ساعت 23:8 توسط <-sherwin->| |

یه نوشته اعصاب خورد کن

واقعا اعصاب خورد کن








بعدا نوشت :‌

(‌ سانسور کردم خودم رو   --- به همین راحتی )


نوشته شده در 88/08/07ساعت 22:7 توسط <-sherwin->| |

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!.

                                                                   

                                                                                                                                               فریدریش نیچه

نوشته شده در 88/08/04ساعت 20:24 توسط <-sherwin->| |

سلام

یه زمانایی میرسه که آدم فکر میکنه به چیزهایی که داره دور و برش اتفاق میوفته

یه زمانی فکر میکنه که چرا این اتفاقها داره برای تو میوفته در حالی که اصلا تو توی اونها دخالتی نداشتی

یه زمانایی به این فکر میکنی که چرا کسی شعور درک بعضی از رفتار ها رو نداره

چرا بعضی ها خودشونو محق میدونن که هر چیزی دوست دارن بگن ولی کسی نباید بهشون حرفی بزنه

چرا یه آدمایی که ارزششون رو خودشونم میدونن بیشتر از کوپنی که برای حرف زدن براشون هست حرف میزنن

حتی بیشتر از اونی حرف میزنن که باید بزنن و حتی فضولی تو کارهایی میکنن که به اونها که سهله به بزرگتر از اونها هم قاعدتا و اصولا هیچ ربطی نداره

وقتی میبینی همه از یه نفر یه درخواستهایی دارن

یا بر میگردن یه حرفهایی میزنن که اصلا بهشون ربطی نداره

یه بر میگردن یه چیزهایی رو تو زندگیت بررسی میکنن که تو میبینی زندگیت بی مورد رفته زیر ذره بین یکسری آدم فضول و بی شعور

وقتی برای تک تک حرفهایی که میزنی مجبوری سند رو کنی و بعدشم وقتی خریت طرف رو به بهترین وضع بدون توهین بهش یادآوری میکنی و به روشم نمیاری که خر خان درستش اینه که تو قبول نداری

وقتی تو سنگ کسی رو به سینه میکوبی که در مقابل طرف برات جبهه میگیره و برمیگرده بهت حرف گنده گنده میزنه

اونجاس که

اونجاس که بر میگردی و به خود خودت فحش میدی که ای بمیری که دل سوزوندن برای مردم این دوره زمونه شده قضیه چوب دوسر نجس

هر حرفی بزنی از هر طرفش که بخوای به اینا حالی کنی معنی حرفت چی بوده برات شاخ و شوه میکشنو توهین فرض میکنن

اون موقع عستش که میگی به درک

همتون هم بمیرین هیچ جایی از من براتون تکون که نمیخوره هیچ حتی مور مورم نمیشه

همین و بس

فعلا

نوشته شده در 88/08/02ساعت 12:13 توسط <-sherwin->| |

هميشه يه زماني ميرسه كه آدم احساس ميكنه خيلي دست تنها شده

خيلي دور افتاده از تموم دنيا شده و دستش از همه چيزاي خوب كوتاهه

شايدم همچين زماني براي بعضي ها ايجاد نشده باشه

ولي خوب گاهي تو برزخي گير ميوفتم كه حس ميكنم تا مدتهاي مديدي هيچ راه رهايي ندارم

هيچ يادم نميره

و هيچ وقت هم نميتونم فراموش كنم

روزايي كه عين همه بودم

خنده و مسخره بازي و شادي در حد اعلا ي خودش

ولي خوب

يه خاطره بد

يه حرفي كه نبايد زده ميشد و يه اتفاقي كه هيچ وقت دوست نداشتم بيوفته

ميدوني باعث چي شد

باعث اين شد كه شرويني كه همه ميشناختنش به شادي يهو بره تو خودش

البته منكر نيستم كه گاهي از اين لاك دفاعي سرمو ميارم بيرون و يه هوايي ميخورم

ولي ديگه نميتونم يا نميشه كه ديگه عين قبل بشم

و اينه كه گاهي خودم رو هم آزار ميده

آزاري كه احساس ميكنم تو طي زمان داره از داخل تراشم ميده

تراشي كه معلوم نيست نازك شدنش از كجا يهو پيدا بشه

ولی خوب یه خوبی دارم که توی دنیای واقعی بیرون ریزی ندارم

صورت سرخه ولی از حس نیست از داغیه درونه

وبلاگم گاها و شاید توسط فامیلهای اونور آب خونده بشه

شایدم نخونن دیگه

ولی خوب

هر آدمی یه ظاهر داره و یه باطن

ظاهر من تو دنیای عادی آدمیه که گاهی شایدم خیلی اعصاب خراب باشه ولی به هر حال مدارا میکنه

درونم تو وبلاگم هستش

همین و بس

تو یه وبلاگ خوندم با کدوم عضوتون فکر میکنید ؟

هرچی فکر کردم دیدم فقط دارم تو این چند وقته با تخ-مم فکر میکنم

هرچی فکر میکنم و میبینم درست در نمیاد حواله میکنم بهش

والسلام

هیچ کار دیگه ای هم نمیکنم

بالاخره باید به یه دردی بخوره هرچیزی دیگه

پست بلندی شد

فعلا

شادزی

(‌نتیجه گیری هم نداره – اصرار نکنید )

نوشته شده در 88/07/26ساعت 23:2 توسط <-sherwin->| |

سلام

نبودم

4 شنبه ساعت 10 شب تصميم گرفتم برم شمال

تصميم انتحاري و سريع

در عرض 30 دقيقه همسفرارو دسته بندي كردم و بعدشم

شمال

و باز هم شمال

ولي خوب

اين تنهايي هاي گاه و بيگاه خيلي آدم رو كمك ميكنه

امروزم راه 2 ساعته رو 8 ساعت تو جاده بودم

خسته عين گوشتكوبيده رسيدم خونه

ميدونيد

هنوزم كه هنوزه نميتونم سر يه مسئله براي نوشتن ذهنمو هماهنگ كنم

ولي سعي ميكنم بنويسم

فعلا

(‌از كساني كه نگران شده بودند عذر خواهي ميكنيم )‌

نوشته شده در 88/07/25ساعت 0:48 توسط <-sherwin->| |

سلام

خستگی که پایین گفتم خستگی روحی نیست

خستگی جسمانیه

البته انکاری از خستگی روحی ندارم ولی دارم به شدت کاهشش میدم

به شدت

چون دیگه حال و حوصله ای برای افکار پریشان ندارم و میدونم دیگه نمیخوام انرِژیمو برای اینطور مسائل به فنا بدم

--

راستی دماغ قوی هم مشکل بدیه ها

این چند روزه اینقدر سوار اتوبوس بودم و بوهای مختلف به دماغم خورده احساس میکنم شب دارم این بوها رو مرور میکنم

ولی عجب

افغانی قد بلند و مو جارو کشیده ای که نشسته روی صندلی کفش پاشنه خابوندش بوی باقالی میده و لباسش بوی گلاب

دقیقا یاد قبرستون میوفتی

تازه شانس باهات باشه طرف بوی عرق خر کش نده

دیگه واویلا

--

فعلا

شادزی


نوشته شده در 88/07/18ساعت 18:21 توسط <-sherwin->| |


Design By : Night Skin